♥ ♥ عاشـــــــــــقانه ♥ ♥

♥ آنچکه میخونی دست نوشته های نــــــیــــــلـــــــوفـــــــــر آبـــــــــــی♥

لـذت زنـدگـی

باز صبح شد

لذت یک فنجان چای داغ

کنار پیچک خمیده اقاقیا

مست عطر شکوفه های سیب شدن

همراه با لمس آفتاب

با تمام وجود

عشق را فریاد می زند .  .  .

که می توان

با تو دوباره عاشق شد .  .  .

 

(تو که باشی از تمامی فصل ها بوی بهار به مشام میرسه )

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 8:54 توسط نیلوفر آبی |

مـجـنـونِ لـیـلـی بـرگـرد

 

مـجـنـونِ لـیـلـی بـرگـرد .  .  .

نمی دانی کوچه های این شهر

بی قراری های عاشق را دوباره آغاز کرده است

همانند

چکاوکی که صدای تو را از دور دست شنیده باشد

پرواز کنان

پا درون فصل عاشقانه ای گذاشته است

که با هر نغمه ای تو را فرا می خواند

آری این نوای جنون ، از دور خوش ست .  .  .

مـجـنـونِ لـیـلـی بـرگـرد .  .  .

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 8:44 توسط نیلوفر آبی |

سـیـب قـرمـز

من در پی عشق دیدن تو

سوی کلبه قدیمی آن باغ دویدم

از درخت کهنسال حیاط ، سیب را بحر تو چیدم

از پشت پنجره خاک گرفته تو به من خندیدی

از نگاه مهربانت

سیب قرمز از دست من افتاد به خاک

من ترک تو کردم تا سال ها

شب و روزها غرق این پندارم

که کاش هیچ وقت خانه کوچک تو سیب نداشت . . . !!

( شعر رو خودم نوشتم با کمی تغییر از روی شعر معروف درخت سیب استاد حمید مصدق)

تقدیم به دوست خوبم شـبـگـرد

+ نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 11:24 توسط نیلوفر آبی |

کـافـه تـنـهـایـی

 

 

"مـن و یـاد تـو"

از روی عـادت هـمـیـشـگـی

دو فـنـجـان تـلـخ قـهـوه سـرد ، روی مـیـز کـافـه تـنـهایـی

دوسـت داشـتـن هـای بـی دریـغ

احـسـاس مـرده

صـنـدلـی خـاک گـرفـتـه

انـگـاری حـواسـم نـیـسـت کـه تـو سـالـهـاسـت رفـتـه ای . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 9:44 توسط نیلوفر آبی |

عـاشـق آن لـحـظـه ام

 

عاشق آن لحظه ام که با خطایی

مردانگیت را با اخم گره خورده ابروانت برایم به رخ میکشی

آنگاه یقین داشته باش

لحظه ای تاب نخواهم آورد تا با بوسه ای تلخیش را شیرین کنم

اینگونست که در حصار آغوش تو هیچ گاه طلب بخشش نخواهم کرد . . .

 

این روزها دوست داشتن آدم های اشتباهی ، شده بخشی از زندگیم . . .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 11:6 توسط نیلوفر آبی |

مـی خـواهـم چـنـد روزی را زنـدگـی کـنـم

 

ای خدا کمی نزدیک بیا می خواهم نجوایی میان دلم و گوشت برپا کنم

راستی حالم خوب است فقط اندکی گلایه ای بی پروا دارم

امیدهای دیروزم ویرانه بی در و پیکر امروز من است

کاش می شد برای ته مانده عمرم فقط چند روزی را زندگی کنم .  .  .

می توانی برایم پا در میانی کنی ؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 10:27 توسط نیلوفر آبی |

مـن و وجـدانـم

 

 

یادت باشد گذر آدم ها در زندگی

باور داشتن عبور تجربه های تلخ و شیرینی ست

که تو را برای مقابله با بعد از خود آماده می کند . . .

پس غصه نخور !!

فقط اطرافیانت را بهتر بشناس

تا مبادا عمری بر باد رود . . .

 

گفتگوی من و وجدانم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 10:23 توسط نیلوفر آبی |

مـقـولـه زنــدگــی مــن

 

نـگـرانـی بر پیکره وجودم نشسته

نه آنکه دلواپس لـحـظـه هـای بـدون تـو باشم نه !!

فقط گاهی خـطـی خـطـی هـای ذهـنـم را مرور می کنم

تا این کـهـنـه خـاطـرات باقی مانده

تجلای حـضـور تـو باشد . . .

مقوله زنـدگـی مـن اینست :

روزهایی که با خـنـده شب می شود و

شب هایی که با گـریـه راهی دراز تا صبح در پیش دارد . . .

 

 

یادت باشه اون چیزی که تو بهش میگی خاطره ، روزهای زندگی منه!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 10:1 توسط نیلوفر آبی |

کـنـج ایـن خـانـه قـدیـمـی یـادی هـسـت امـا . . .

 

::: یـادت در کنج خانه قدیمی ذهنم هنوز به یادگار مانده است ::: 

::: گاهی اوقات مـرور خنده هایت برایم تداعی فصلی تازست :::

::: ولی این بار چشمانم را مـی بـنـدم و :::

::: پارچه ای سفید روی تمامی این افـکـار تـهـی می کشم :::

::: آری با خبر باش :::

::: مَـنَـت در این باور ، سالهاست که مرده است ::: 

::: یادت باشد هر بار که به تو فکر میکنم :::

 

" تـکـه ای از مـن کـم مـی شـود "

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 9:59 توسط نیلوفر آبی |

بـاران بـاریـد

 

بـاران بـاریـد

زمـیـن جـان دوبـاره گـرفـت

و بـاز

خـاطـرات خـیـابـان هـا ، دورگـردِ ذهـن مـبـهـم مـن شـد .  .  .

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 8:48 توسط نیلوفر آبی |

گـاهـی . . .

 

 

گـاهـی دلـم "مـهـربـانـی" مـی خـواهـد .  .  .

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 9:12 توسط نیلوفر آبی |

مـعـجـزه سـکـوت

 

 

لبان ممهور شده من

معجزه سکوتی ست که از سر رضایت نیست . . .

خفقانی ست پُر از حرف های نا گفته . . .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 9:21 توسط نیلوفر آبی |

سـرد و بـی تـفـاوت

 

دروغ های رنگین دیروز

واقعیت های سیاه و سفید امروزند

فقط لمس بودنشان ممکن نبود

چون عشق را فرا خواندم

به مثال آدمی کر و کور

بنیان حقیقت را از یاد بردم

و حال

" چـه سـرد و بـی تـفـاوت "

از کنار تو و این عاشقانه ها عبور می کنم . . .

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 9:29 توسط نیلوفر آبی |

دو کـلـمـه حـرف حـسـاب

 

 

این روزها آدم ها به اندازه ادعاهایشان خوب نیستند . . .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 9:19 توسط نیلوفر آبی |

عـریـانـی عـشـق

 

روزگار عجیبیست . . .

دلم "عاشقانه ای ساده" هوس دارد

که رسم دوست داشتن را بتوان

با "فشار قلمی بر روی کاغذ بی جان" نقش انداخت

امـا صـد افـسـوس

با اینکه ورقی روی میز حاضر

خودنویسی برای "ابراز احساس"

برای نگاشتن "عریانی عشقی پاک" ، هست

در این سرزمین سرد و خاموش  "مردی نیست"

که به پای همه "قول هایش مردانه بایستد"

و همانگونه ست "تمامیت" زیر سوال می رود ؟! 

"که چرا ؟ . . ."

 

 

حیف از آنچه که در ذهنم برای تو هست . . .

عاشقان امروز ، فارغان فردا . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 9:46 توسط نیلوفر آبی |

قـانـون نـابـرابـر

 

میان لحن خنده های تو

دنیایی از بی تفاوتی ست

بی آنکه بدانی من چه پر اضطرابم

برای فردایی که قرار است

من با تنهایی "سر کنم" و تو برای دیگری قهقه "سر دهی"

میان من و تو فاصله ای نیست !!

گاهی قد بند یک انگشت نزدیک

و گاهی چنان دور که لمس بودنت را از یاد میبرم

کاش تو هم معنای لبخند تلخ مرا می فهمیدی

تا اینگونه بی خیال حضورم نشوی

این روزها

زندگی می کنم اما با ترس . . .  

 

 

تا بوده همین بوده من دلم برای تو تنگ میشه و تو دلت برای دیگری . . .

این قانون نابرابر دنیاست . . .

نمیجنگم چون غروری برام نمونده . . .

این پست مخاطب داره ولی حیف که نیست تا بخونه . . .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 9:27 توسط نیلوفر آبی |

بـودنـت را حـس نـمـی کـنـم

 

و امـا .  .  .  "تـو "

ای پریشان خاطر "افـکـار زنـده بـه گـور شـده مـن"

"یـادت بـاشـد" زمان درازی ست که

بر عرصه پیکرم "بـودنـت را حـس نـمـی کـنـم"

"دسـتـانـم" گره خوردهِ آغوشت نیست

فاصله را "تـا بـه کـی" سر کنم ؟

"تـا بـاور کـنـی .  .  ."

مرده ای در کالبد هستی "فـقـط نـاخـواسـتـه نـفـس" می کشد

شاید اینگونه با "قـلـمـی تـلـخ" بنویسم

"ایـن روزهـا بـی تـو یـادم مـی رود زنـدگـی کـنـم .  .  ."

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 9:8 توسط نیلوفر آبی |

دغـدغـه روزهـای مـن

دغـدغـه ایـن روزهـای مـن ، جای خالی تو نیست

حس تملک دروغینی ست که

روی شانه هایم سنگینی می کند

با خیال راحت برو

حالا جای جایِ این شهر خاکستری  

دفتری از مرگ خاطرات است

که کنج گلویم در قبرستان احساس دفن شده اند

و چه غم انگیز ست دیگر

به معجزه عشق ایمان ندارم .   .   .

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 9:40 توسط نیلوفر آبی |

روزی خـواهـد آمـد . . .

 

کنار جای خالیت چه پابرجا ایستاده ام

نه اینکه حس نبودنت را باور کرده ام نه!!

پندارهای خیالی ذهنم جایی که ایستاده ام را محکم کرده

و مدام تکرار شب و روزهایم اینست

روزی خواهی آمد . . . ولی

دیگر منِ چشم انتظار سال های دور از تو نیستم .    .    .

"بـه هـمـیـن سـادگـی"

 

دلتنگم . . . نه برای کسی بلکه برای خودم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 9:53 توسط نیلوفر آبی |

آدم هـای هـزار رنـگ

 

برای داشتن عشقی ماندگار

به باورهایم چوب حراج زدم

تا طعم شیرین خوشبختی را بچشم

امــا .    .    .

میان این آدم های هزار رنگ

احساسم را گم کردم

کاش می شد خودم را در

فراسوی دیروز جا بگذارم

من از وعده خیالی عشق های امروز و فردا می ترسم .    .    .

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 9:48 توسط نیلوفر آبی |