X
تبلیغات
♥ ♥ عاشـــــــــــقانه ♥ ♥

♥ ♥ عاشـــــــــــقانه ♥ ♥

♥ آنچکه میخونی دست نوشته های نــــــیــــــلـــــــوفـــــــــر آبـــــــــــی♥

روز مـادر مـبـارک

 

سرخوش آن لحظه ای هستم که با تمام وجودم صدایت کنم

"مـــــــــــــــــادر"

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 11:0 توسط نیلوفر آبی |

مـیـان مـن و دلـم

میان من و دلم حرف هایی بود که باید گفته می شد

توجیه نماندنش بس ، کار سختی ست

بدون هیچ وعده ای ، باید دار احساس را تماشا کند

می دانم روزی می رسد که ناخودآگاه  

چشمانم را می بندم به روی

حضور نسیم بهاری

انگاری گیسوانم را با یاد دستان او شانه می زند

خاطره لمس عبور حس کردنش

همیشه مرا دیوانه و مست خواهد کرد

کاش رفتنی برای این روزهای خوب ماندگار  .   .   . هرگز نبود !

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 10:23 توسط نیلوفر آبی |

سـرشـت آدمـیـت مـن

 

 

در سرشت آدمیت من کودکی آرامیده

که گاهی به بهانه تو ، از دنیای درونم به آغوشت سرک میکشه

و چه زیباست شیطنت های بچه گانه اش

وجود تو را از آنچه که هست به من نزدیک تر میکنه

ولی .  .  . از هیاهوی زمان میترسم

نکند دستش را رها کنی !!

خدای من . . . ای کاش

کودک احساسم کور ، کر و لال بود .  .  .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 10:36 توسط نیلوفر آبی |

تـولـد یـک سـالـگـی وبـلـاگـم مـبـارک

حرف هایم را چه ساده نوشتم و رهگذران این دیار چه با محبت خوانند

گاهی تلخ و گاهی شیرین

دست نوشته های خوب و بدم چه زود گذشت . . .

توی این دنیای پر پیچ و خم مجازی دوستای واقعی پیدا کردم

امروز با غرور میگم

تولد یک سالگی وبلاگم مبارک

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 14:37 توسط نیلوفر آبی |

بـاخـتـم

حوالی کدام راه ابدیتت را گم کردم ؟

که چنان مست و خرامان پی سایه تو می گردم

میان دو راهی ماندم

آمدنت را آرزو داشتم بی آنکه بدانی

و حال برای رفتنت دست به گریبان خدا شدم

امروز من ماندمو یه حس کهنه

تباهی عمر بر باد رفته به درک

روزهای واپسین را چگونه سر کنم ؟

وقتی خاطراتت حضور نبودنت ، روی تنم تازیانه میزنه . . .

دنیا از من و احساسم دست بکش

عریانی تنهاییم را نمایان نکن

من دلخوشیم را به روزهای سخت زندگی باختم . . .

 

دوستان گلم سلام

در اسرع وقت جواب کامنتهای پر محبتتون رو میدم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 11:2 توسط نیلوفر آبی |

جـمـعـه آخـر سـال

 

 

دلگیرم درست مثل "جـمـعـه آخـر سـال"

"کـاش . . ." کسی هم دیداری از این زنده دفن شده می کرد !!

تا غبار تنهایی را با گلابی ، از رویم بشوید

"کـاش . . ." کسی خلوت مرا بهم بزند

تا بدانم هنوز زنده ام و نفس می کشم

"کـاش . . ."

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 10:0 توسط نیلوفر آبی |

ادعـای عـشـق

 

دار نقش قالی عشق را ، روی چهار پایه قلبم بستم

تا ترسیمی از دوست داشتن تو را به رخ دست قالیبافان بکشم

"امـا افـسـوس .   .   ."

تار و پود وجودم را به رجی نرسیده ، شکافتی

"چـه بـی تـفـاوت"

ادعای عشق خیالی بافته ذهن خودم بود نه قلبم !!

 

این پست هیچ مخاطبی نداره . . .

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 9:9 توسط نیلوفر آبی |

هـم آغـوشـی اشـک و بـالـش

 

 

میان خواب های "پریشان شبانه ام"

"لمس" دلبرانه تو را کم دارم

بی تو شبانگاهان به "عمری سحر می شود"

که طعم فراق را "اشک با بالشم" هم آغوشی می کند .   .   .

"کاش می دانستی" هر لحظه بودنت را تمنا می کنم

چه نمای کوچکی از این آرزوی بزرگ در "ذهنم به یادگار مانده است .   .   . "

 

( تقدیم به مخاطب نوشته هام )

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 11:56 توسط نیلوفر آبی |

درد دل

 

 

به دل گفتم دوستش دارم !!

گفت : کمی صبر کن ، مرحمی پیدا کنم

گفتم : چرا ؟!

گفت : دردش تکرار شب و روزهایی است

که به سالی می گذرند و او در پی خوشی خویش است .   .   .

تو اندر احوالات خیال آغوش او

و چه صادقانه گفت دلم .   .   .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 10:12 توسط نیلوفر آبی |

جـسـارت عـشـق

 

گاهی "تو" و نیم نگاهی "من"

جسارت عشق را با بوسه ای بر لبان هم مهر می کنیم

تا دلدادگی و دیوانگی را به رخ افسانه ها بکشیم

و چه زیباست لمس این دوست داشتن .   .   .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 10:42 توسط نیلوفر آبی |

حـسـرت هـای دیـروز و امـروز

 

این روزها تلخم . . . همانند زهر مار

تو بدان .   .   . "لبخندم"

را پشت حسرت های دیروز و امروز جا گذاشته ام 

لبریزم از درد تازیانه زمانه

خـدایـا خـیـالـت راحـت .   .   .

تمام آرزوهای ناکامم را به گور خواهم برد .   .   .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 9:20 توسط نیلوفر آبی |

شـرح حـال زنـدگـی مـن

 

روزهـایـی کـه بـه آرامـی از کـنـارم عـبـور مـی کـنـنـد

خـوش گـذشـتـنـد

امـا چـه جـاهـلانـه نـدانـسـتـن بـرای مـن فـقـط گـذشت .    .    .

بـی تـفـاوت بـه امـروز و دل نـگـران فـردا

ایـن سـت شـرح حـال زنـدگـی مـن .    .    .

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 9:59 توسط نیلوفر آبی |

بـه قـیـمـت هـمـه زنـدگـی

 

 

عشق را در بستری از خیال و اوهام خواباندم

تا دل را به غنیمت نگیرد

تاوان این جدال بسی گران تمام می شود

گاهی به قیمت همه زندگی .   .   .

پس ای آدم هرگز عاشق نشو .   .   .

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 9:37 توسط نیلوفر آبی |

دنـج تـریـن گـوشـه ذهـنـم

 

 

هر شب تندیس یادت را دستمالی از خاطرات می کشم

دنج ترین گوشه چهار دیواری ذهن مبهمم مملو از عطر توست

ای کـاش .   .   .

تو هم مثل خاطرت ماندگار بودی  .   .   .

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 8:47 توسط نیلوفر آبی |

شـنـبـه هـا

 

 

شـنـبـه هـا

شنبه ها که می شود دلم تنگ می شود

بی قرار می شوم ,آغاز یک هفته جدید و دوباره شروع خاطرات

شنبه های همین دوسال پیش همین دوسال پیش که تو بودی . . .

و منو خوشحال از رسیدن هفته جدید

و دیدن روی ماهت اما نه این شنبه ,شنبه های دوسال پیش . . .


همه روزهایم بی تو شنبه شده و تو که نمیدانم کجایی ؟


منت بمیرم اگر مثل من دلتنگ باشی

,اگر مثل من دلتنگ که باشی نمی شود

چون من در فکر اینم که تو خوشی وگرنه تمام دنیا را به آتش می کشم

هرچند خیلی وقت است دنیای نامرد با گرفتن تو از من ,مرا به آتش کشیده . . .

دست نوشته مخاطب خاص من . . .

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 12:59 توسط نیلوفر آبی |

گـاهـی یـک . . .

 

گاهی یک صدا . . .

در گوشت برای همیشه ماندگار می شود

گاهی یک نگاه . . .

چشمانی را برای همیشه محسور می کند

و گاهی یک لبخند . . .

لبانی را از همهمه تلخ صامتی نجات می دهد

پس بدان بودنت انگیزه زندگی منه . . . "به همین سادگی"

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 9:28 توسط نیلوفر آبی |

یـک صـبـح دل انـگـیـز

یـک صـبـح دل انـگـیـز

یـک اسـتـکـان چـای داغ

یـک بـوسـه از لـبـان تـو

و دسـتـانـی بـرای نـوازش

بـرای مـن کـافـیـسـت .   .   .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 10:12 توسط نیلوفر آبی |

عـطـر یـاد تـو

"من و یاد تو"

و غزل های "نسروده"

"ترسیمی" از عشق

میان کاغذ "خیالی"

"کاش" پنجره اتاقم را بسته بودم .   .   .

تا باد "شاهد" عشوه گری قلم و کاغذ نبود

"عطر رویایت" در شهر پیچید

"نکند "، مردمانی را از این رایحه مست کند ؟

"کاش پنجره اتاقم را بسته بودم .   .   ."

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 10:31 توسط نیلوفر آبی |

سـقـوط یـک فـرشـتـه

 

"تـو " یـعـنـی

سـقـوط یـک فـرشـتـه از آسـمـان

و ایـن

یـعـنـی قـشـنـگ تـریـن اتـفـاق دنـیـا

بـرای "مـن"

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 11:28 توسط نیلوفر آبی |

رسـم خـوشـبـخـتـی

 

خواستم میان کاغذ سفید  

خوشبختی را ترسیم کنم .   .   .

اما نشد .   .   .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 10:9 توسط نیلوفر آبی |

تـو را هـمـیـشـه فـرا مـی خـوانـم . . .

 

در کوچه های شهر قدم می زنم

کولی ساز به دست می نوازد در پی تنهایی

با این تفاوت

که ساز او از سر "نوای بی کسی ست"

و برای من "نوید خوش بهار"

"دل" ست دیگر

عشق را فرمان می دهد

و این عاشق مستانه کسی نیست جز .  .  . من

که تو را همیشه در تکاپوی زمان فرا می خواند .   .   .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 9:29 توسط نیلوفر آبی |

عـرصـه وجـود

من آن گلبرگ مغرورم

که از شبنم صبحگاهی

عرصه وجودم را سیراب می کنم .  .  .

طراوت لبانت را از من دریغ نکن!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 11:3 توسط نیلوفر آبی |

بـی قـراری

 

"مـخـاطـب خـاص مـن"

بـایـد بـهـت گـوشـزد کـنـم

یـه زمـان هـایـی هـسـت کـه دلـم بـرای تـو تـنـگ مـیـشـه

مـن اسـم ایـن بـی قـراری هـا رو گـذاشـتـم

"هـمـیـشـه"

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 10:21 توسط نیلوفر آبی |

عـشـق و تـرس . . .

 

میان عشق و ترس پرسه می زنم

نیم نگاهی به پیکره وجودت می کنم

دست و دلم می لرزد

از این دنیای حسود بی شک گریزانم

که مبادا دلت را وعده به دیگری داده !

خدایا یادت باشد .  .  .

من یعنی همه او .  .  .

امروز را با آجرهای دستچین عمارتی عاشقانه ساختم

فردایم را تو بساز .  .  .

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 9:42 توسط نیلوفر آبی |

مـحـکـوم بـه بـوسـیـدن تـو

 

"من"  و  "تو"

عشق را به تکرار هر روز گناه کردیم .  .  .

لذا چه شیرین است .  .  . 

سزای این جرم دیوانه کننده .  .  .

که جهنمی را فرا می خواند

بگذار گناهکاری باشم که "محکومم به بوسیدن لبان تـو .  .  ."

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 10:48 توسط نیلوفر آبی |

یـه روز بـرفـی

 

توی یک روز برفی .  .  .  

"نه استکان چای "

"نه فنجان داغ قهوه"

هیچکدام به اندازه آغوش تو گوارا نیست .  .  .

 

(مخاطب خاص تحلیل نوشته هام با تو ، احساس من توی بند بند این کلمات پنهان شده )

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 9:11 توسط نیلوفر آبی |

عـشـق مـانـدگـار

 

بگذار لحظه ها بگذرند آنچنان که می خواهند

سخت است حیات واقعی ، برای مرگ تدریجی یک رویا

تجسم لمس تو دیوانه شان می کند

پس از این تاخت و تاز

به حقیقت موضوع پی خواهند برد

که وجود تو همیشه کنار جسم من

عشق ماندگار را رقم می زند .  .  .

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 9:3 توسط نیلوفر آبی |

مـسـت نــگــاه تـو

 

من ساغر پیک به دستی هستم

که طعم لبانت را به جرعه ای از شراب ناب نفروشم

و با نگاهی از سوی تو مست شوم

آنکه خمار یک لحظه دیدن توست

"مـنـم .  .  . "

این دیوانه به افسار کشیده

"مـنـم .  .  ."

و آن کس که این حال روز را برایم چو خانه ای آباد بنا کرد

"تـویـی .  .  ."

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 9:10 توسط نیلوفر آبی |

لـمـس گـیـسـوان یـار

 

 

هنر دستانت را به رخ نقاشانی می کشم

که لمس گیسوان یار را ،

روی کاغذی بی جان می کشند

این است معجزه عشق تو .   .   .

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 8:49 توسط نیلوفر آبی |

تـقـدیـم بـه بـهـتـریـنـم

 

من از جنس آبانم . . .

و تو از جنس خرداد . . .

درون کتاب طالع بینی چه غوغایی خواهد شد . . .

یکی شدن روحمان

من از آن پاییز و تو زاده فصل بهار

خودت را به حصار بازوان من بسپار

تا با پیچک احساسم تو را احاطه کنم

دلبر مستانه من

ساز زندگی ام را دوباره کوک کردم

برای تولدی دیگر . . .

تقدیم به بهترینم . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 10:35 توسط نیلوفر آبی |